هرزگردیهای وحــیـد

آشیان دل پناه هرزگردیهای ماست ...

هرزگردیهای وحــیـد

آشیان دل پناه هرزگردیهای ماست ...

فقط علاقه داریـــــم ....

طبقه بندی موضوعی

روزگار

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ

دو تا رفیقیم گاهی وقتا وقتی فکر میکردیم خیلی روزگار سخت شده یا خیلی غرورمون زیاد شده هر کدوم یه جای خاصی که داشتیم میرفتیم.

اون میرفت غسالخونه باغ رضوان در میزد و میرفت تو.همونجا مینشست نگاه میکرد.دیگه رفیق شده بود با مردای غسال.

من میرفتم بیمارستان سرطانیها.نه برا عیادت همینطوری تو راهرو هاش راه میرفتم.یا روی یه صندلی مینشستم.گاهی وقتا توی راهرو یه مریضی ازم کمک میخاست کمکش میکردم.حتی گاهی اگه داروی ساده ای میخاستم میرفتم از داروخونه اونجا میگرفتم.و به حجم داروهای اون مریضها نگاه میکردم.

گذشت تا اینکه یه روز با رفیقم رفتیم باغ رضوان.با هم رفتیم تو غسالخونه.مرد غسال شناختش.

گفت دوباره اومدم پیشت ولی  اینبار اینی که داری غسلش میدی پدرم هستش .....

شاید مرگ حق باشه ولی مریضی نه.از اونروز نگرانم.کاش هیچ وقت منم مجبور نشم توی یکی از اون صفها بشینم ....

  • vaheed

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی